اردیبهشت ۲۳
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
…………
شهریار
اردیبهشت ۲۳
زن عشق می کارد و کینه درو می کند…
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام … زندانی است و تو …
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی….
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ….
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ….
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!
و این رنج است
فروردین ۲۰
باز کن پنجرهها را،
ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کردهست.
همه چلچلهها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شدهست
و درخت گیلاس
هدیهی جشن اقاقیها را
گل به دامن کردهست.
باز کن پنجرهها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقیها را
جشن میگیرد!
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجرهها را
و بهاران را
باور کن…
اسفند ۲۳
با سلام به همه دوستانی که ممکنه یه نیم نگاهی هم به این وبلاگ بندازن
اول اینکه من نمی دونم این وبلاگ ها چرا بعضی وقتا خود به خود به روز می شه بدون اینکه صاحبش به روزش کنه، این از قدرت زیاد ویروس هاست یا هم لطف مدیر و …..
دیگه کم کم سال ۹۰ هم داره به تاریخ می پیونده، با همه خوبی ها،بدی ها، زشتی ها و زیبایی ها
با همه خوش مرامی ها و نامردیهاش
با همه شادی ها و غم ها
امیدورام سال ۹۰ هرچی که بود واقعا جزو تاریخ شه و لااقل زشتی ها و نامردی هاش سال دیگه ادامه پیدا نکنه
برای رسیدن به این آرزو همه آدم ها از جمله خودم باید با احسن الحال وارد سال ۹۱ شیم
وقتی دعای تحویل سال می خونید، واسه من هم احسن الحال رو از خدا بخواین که سال ۹۰ بدخاطراتی واسم به جا گذاشته
به دعای شما دوستان امیدوارم من و همه شما با حال و احوال خوب و نیکو وارد سال ۹۱ بشیم
شاید یکی از راههای رسیدن به این حال، بخشش همدیگه باشه. اگه مثل من بعضی آدما تو ذهنتون لایق بخشش نیستن،مثل من فقط به خدا واگذارشون کنین که خودش عالم و حاکم به همه دنیاست
با آرزوی رسیدن به احسن الحال در سال ۹۱ و اینکه انشاالله سال ۹۱ سال ظهور امام زمانمون باشه
چون عازم هستم، پیشاپیش بهتون حلول بهار طبیعت و سال ۹۱ رو تبریک می گم
لحظه تحویل سال در بهترین نقطه دنیا (البته از نظر من) آرزوی سلامتی و خوشبختی برای همه دوستان رو دارم
من رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید
عیدتون مبارک _ شاد شاد باشید _ خدانگهدار
بهمن ۱۳
الا که راز خدایی ، خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمایی ، خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانا ، خدا کند به سرآید
سرآید و تو برآیی ، خدا کند که بیایی
دمی که بی تو سر آید ، خدا کند که نیاید
الا که هستی مایی ، خدا کند که بیایی
فسرده غنچه گلها ، فتاده عقده به دلها
تو دست عقده گشایی ، خدا کند که بیایی
ز چهره پرده بر افکن ، به ظلم شعله در افکن
تو دست عدل خدایی ، خدا کند که بیایی
نظام هر دو جهانی ، امام عصر و زمانی
یگانه راهنمایی ، خدا کند که بیایی
تو مشعر و عرفاتی ، تو زمزمی تو فراتی
تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی
دل مدینه شکسته ، حرم به راه نشسته
تو مروه ای تو صفایی ، خدا کند که بیایی
ترا به حضرت زهرا ، بیا ز غیبت کبری
دگر بس است جدایی ، خدا کند که بیایی
بهمن ۰۸
در قعر رودخانه ای بزرگ و زلال، موجوداتی کوچک زندگی می کردند. جریان رود در سکوت از روی همه ی آنان پیر و جوان، توانگر و فقیر، خوب و بد می گذشت. جریان به راه خود می رفت و تنها خودِ زلال خویش را می شناخت.
هر موجودی به روش خاص خودش محکم به شاخه ها و صخره های قعر رودخانه چسبیده بود. چسبیدن شیوه ی معمول زندگی شان به شمار می رفت و مقاومت در برابر رودخانه چیزی بود که از هنگام تولد فرا گرفته بودند.
سرانجام یکی از موجودات گفت: «من از چسبیدن خسته شده ام. گرچه جریان آب را به چشم نمی بینم، اما اعتماد دارم که می داند به کجا می رود. خود را رها می کنم و می گذارم مرا به هر کجا می خواهد ببرد. اگر به این شیوه ی زندگی ام ادامه دهم، از ملالت خواهم مرد.»
موجودات دیگر خندیدند و گفتند: «نادان! اگر رها شوی همان جریانی که بهش اعتماد داری، تو را بر صخره ها می کوبد و خرد و متلاشی ات می کند.»
اما او به آنها اعتنایی نکرد، نفس عمیقی کشید و خود را رها کرد. هر چند بی درنگ بر صخره ها کوبیده و پیکرش سائیده و کبود شد، ولی با گذشت زمان، جریان آب او را از عمق رودخانه به بالای آب هدایت کرد و کبودی هایش بهبود یافت.
در این هنگام موجودات ساکن در بخش پایین تر رود نگاهشان بر او افتاد و فریاد زدند؛ «نگاه کنید! یک معجزه! موجودی آن جاست که همانند ماست، اما پرواز می کند! بیا ما را هم نجات بده!»
موجودِ رونده در جریان گفت: «من نجات دهنده نیستم. اگر فقط جرات رفتن را به خود بدهید رودخانه از این که ما را رها کند، شادمان خواهد گشت. کار حقیقی ما همین سفر است.»
آنها بیش از پیش فریاد زدند، ولی وقتی که دوباره نگاه کردند او رفته بود و آنها را تنها بر جای گذارده بود تا در حالی که به صخره ها چسبیده اند درباره ی او افسانه بسازند.
بهمن ۰۸
صدایی بر فراز آن تپه با او سخن گفت؛ صدایی که نه زن بود و نه مرد، نه بلند و نه آهسته. صدایی با مهربانی بی پایان. صدا خطاب به او گفت:
«نه خواسته ی من، بلکه خواسته ی تو برآورده خواهد شد. زیرا خواسته ی تو هر چه باشد، همان خواسته ی من برای توست. همچون سایر انسانها به راه خویش برو و روی زمین شادمان باش.»
با شنیدن این صدا به وجد آمد و سپاسگزاری کرد و از تپه فرود آمد. جمعیت شگفت زده به سویش هجوم آوردند و از او درخواست کردند آنان را شفا بخشد.
آنگاه او به جمعیت لبخندی زد و با لحنی دلپذیر گفت:
«اگر انسانی به خداوند بگوید که بیش از هر چیز مایل است بدون دریافت پاداش به جهان رنج کشیده کمک و خداوند نیز راه و روش را به وی نشان دهد، آیا این فرد باید به آنچه که به او گفته شده عمل کند یا خیر؟»
آنها فریاد زدند: «به طور یقین!»
پس رو به جمعیت گفت: «اگر خداوند مستقیم به خود شما می گفت که من فرمان می دهم تا زمانی که زنده ای در این جهان شادمان باشی، آنگاه شما چه می کردید؟»
جمعیت خاموش بود هیچ سخن یا صدایی از اطراف تپه و دره های محل ایستادن شان شنیده نمی شد.
او ادامه داد:
«در مسیر شادی مان باید آموزه ای بیابیم که به آن دلیل، این دوره از زندگی را بر گزیده ایم. این همان چیزی است که من امروز فرا گرفتم و برگزیدم که شما را ترک گویم تا در مسیر خودتان که به شما رضایت می بخشد قدم گذارید.»
بهمن ۰۸
زندان جدیدی با زحمت طاقت فرسای زندانیان ساخته شد. قرار بود ساختمان جدید جایگزین زندان قدیمی و کهنه ای شود که سال ها زندانیان را در خود جا داده بود. زندانی ها پس از اسکان در سلول های تازه خود ناگزیر شدند اسباب و اثاثیه زندان کهنه، مانند در و پنجره و لوازم لوله کشی و دستشویی و غیره را جمع آوری کنند. آخر سر دیوارهای بلند زندان کهنه را تحت نظر محافظین پایین کشیدند.
زندانیان به هنگام تخریب ساختمان کهنه با کشف این که دیوارهای زندان علیرغم میلگردهای دو اینچی، پنجره ها و قفل های بزرگ متصل به درهای ضخیم از کاغذ و گل رس درست و به گونه ای رنگ آمیزی شدند که سنگ و آهن به نظر می رسند، شوکه شدند. خشم و غضبی آتشین سراپای وجودشان را فرا گرفت. زندانیان تازه فهمیده بودند که اگر در طول دوران محکومیت در ساختمان قدیمی مشت و یا لگدی محکم بر یکی از دیوارهای آن می زدند، دیوار فرو می ریخت و همه آنها پا به فرار می گذاشتند.
زندانیان سالیان سال در سلول های خود در هم می لولیدند و تصور می کردند دیوارها غیرقابل نفوذاند و هرگز کسی آن را نیازموده بود چون تصور می کرد دسترسی به آزادی بسیار مشکل است!!
بهمن ۰۸
اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد و همیشه در تلاش برای دنبال کردن رویایتان باشید.
پسری که فرزند یک تعلیم دهنده اسب دوره گرد بود که از اصطبلی به اصطبل دیگر، از مسابقه ای به مسابقه دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراین درس خواندن آن پسر در دبیرستان مرتباً با وقفه مواجه می شد. وقتیکه سال آخر دبیرستان بود از او خواسته شد تا در یک صفحه بنویسید تا در آینده می خواهد که چه کاره باشد.
آن شب او هفت صفحه در توصیف هدف خود یعنی داشتن یک مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤیای خود با تمام جزئیاتش نوشت و حتی یک شکل از یک مزرعه ۲۰۰ جریبی که در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسیر مسابقه مشخص شده بود کشید و سپس نقشه یک ساختممان ۳۷۰ متر مربعی را کشید که در مزرعه ۲۰۰ جریبی او واقع شده بود.
او تمام آرزوهای خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد. دو روز بعد نوشته هایش به دست خودش بازگشت در صفحه اول یک F (نمره بسیار پایین) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با یک توجه که نوشته بود «بعد از کلاس بیا پیش من». پسر با صفحات حاوی رؤیاهایش به دیدن معلم خود رفت و از او پرسید چرا نمره اش F شده است؟
معلم در پاسخ به او گفت این یک رؤیای غیر واقعی برای پسری در شرایط توست. تو فرزند یک خانواده دوره گرد از خانواده سطح پایینی هستی! و هیچ سرمایه ای نداری برای داشتن یک مزرعه پرورش اسب مقدار زیادی پول لازم است. تو باید یک زمین و اسبهایی با نژاد اصیل بخری و آنها را تکثیر کنی که همه اینها مقدار زیادی پول لازم دارد. برای انجام چنین کاری هیچ راهی وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه کرد: اگر تو دوباره با واقع گرایی بیشتری این مطالب را بنویسی من هم در نمره تو تجدید نظر می کنم.
پسر به خانه رفت و مدت طولانی در این مورد فکر کرد و از پدرش در این باره کمک خواست ولی پدرش به او گفت ببین پسرم تو باید خودت این کار را تمام کنی و از ذهن خودت کمک بگیری. البته من می دانم که این تصمیم بزرگی برای توست.
بالاخره بعد از یک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هیچ تغییری به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو می توانی نمره F را برای من نگه داری و من هم رؤیای خود را برای خودم نگه می دارم.
بله آن پسر مانتی بود. او اکنون یک مزرعه اسب ۲۰۰ جریبی دارد و در حالی این داستان را تعریف می کرد که در خانه ۳۷۰ متر مربعی خود نشسته بود. مانتی ادامه داد. من هنوز آن ورق کاغذها را دارم. او اضافه کرد بهترین قسمت داستان اینجاست که دو تابستان پیش همان معلم دبیرستان ۳۰ دانش آموز خود را به مزرعه اسب من برای یک تور یک هفته ای آورد. وقتی که معلم قدیمی داشت آنجا را ترک می کرد، گفت: من معلم تو بودم من سارق رؤیای تو بودم. در آن سالها من رؤیای بچه های زیادی را دزدیدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودی که رؤیای خود را نگه داری. (نویسنده بک کانفیلد)
اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگیرید
بهمن ۰۸
سنگ نیست که هرچه ضربه بخورد خم به ابروش نیاورد. آهن نیست که هرچه جابه جا بشود هیچ چیز ازش کم نشود. چوب نیست که هرچه دست به دستش کنی از حجمش کم نشود. مثل یک قطعه یخ جامد است که با هر جابجایی قطره قطره آب می شود.
تصورش را بکن! اگر یک قالب یخ با ارزش در اختیارت باشد که بخواهی نه تنها یک ساعت و یک روز و یک ماه، بلکه یک عمر باهاش زندگی کنی حواست را خیلی جمع می کنی تا مبادا جاهایی بروی که هوا ناجوانمردانه گرم و سوزان است یا جایی که هیچ سرپناهی برای سایه انداختن روی قالب یخت پیدا نمی کنی. سعی می کنی تا جایی که ممکن است جابجایش نکنی و هر لحظه و هر ساعت به هر کس نشانش ندهی. خوب فکر می کنی تا ببینی چه طور می توانی بیشتر و بهتر ازش نگهداری ش کنی. هر چه باشد یک عمر است و همین یک قالب یخ.
قطره قطره اش برایت مهم است و از دست رفتنش دردناک، چون می دانی که جایگزینی برایش نیست. خریدنی هم نیست که توی بازار و ویترین مغازه ها دنبالش باشی. کسی بهت نداده. تو هم از اول نخریده ایش. تلاش کرده ای. زندگی ات را سرش گذاشته ای و قطره قطره جمعش کرده ای تا شده یک قالب آبرو.
هر چه باشد یک عمر است و همین یک قالب آبرو!
Recent Comments